|
10 November, 2009
دريافت لوح تقدير از نهمين جشنواره صنعت چاپ...............................................................انتشارات سرزمين اهـــورايي لوح تقدير در گروه انتشارات (كتاب جلد نرم ) براي توليد كتاب ابريشم و آب را در نهمين جشنواره صنعت چاپ دريافت كرد.روز يكشنبه 17 آبان ماه 1388 از دبيرخانه جشنواره با دفتر كار من ( اهورا ) تماس گرفته شد و گفتند ساعت 4 در فرهنگسراي نياوارن براي دريافت تقدير نامه حاضر شوم. راستش اول كمي تعجب كردم براي اين كه بنده تا اين تاريخ به كل در هيچ مسابقه ، جشنواره، بينال و غيرو كار نفرستاده ام و عمومن دچار اين رقابت ها نشده ام كه به انتظار برنده يا بازنده بودن خود باشم و هر كاري كه كرده ام تا اين روز از روي عشق و علاقه به بازتوليد و نشر و تاليف و غيرو بوده است. از طرفي بسيار خرسند شدم از اين جهت كه كم پيش آمده است كه گروه و تيم داوري هر مسابقه و جشنواره اي آنقدر پويا باشند كه خودشان به سراغ آثار منتشر شده و چاپ شده بروند و از ميان كارهاي منتشر شده در آن سال انتخاب شايسته اي انجام دهند.به هر حال كتاب ابريشم و آب كه به طراحي و مديريت هنري من است و نقاشي هاي هنرمند گرامي خانم فرحناز پناه است و ناشر آن نيز بنده ( انتشارات سرزمين اهورايي ) هستم و خدمات فني آن نيز توسط شركت تبليغاتي ( اهـــورا ) انجام شده است از اين جشنواره لوح تقدير خود را دريافت كرد.تيم داوران اين جشنواره - تا جايي كه من ديدم و شناختم- از بزرگان و كارشناسان صنعت چاپ و نشر ايران هستند دبيرخانه اين جشنواره گفته است : (در بخش «کتاب» این جشنواره با توجه به نقش مهم صحافی در ماندگاري کتاب در کنار معیارهای عمومی کیفیت در چاپ، به کارگیری جلوه های ویژه در چاپ صفحات داخلی و جلد و استفاده از شیوه های نوین در صحافی و دقت در ارایه کار نهایی مطلوب آثار رسیده در دو بخش کتاب نفیس و کتاب با جلد شومیز مورد بررسی قرار گرفت)به هر حال يادم آمد كه از سال 1369 در كار نشر ، چاپ و بازتوليد آثار هنري فعاليت داشته ام و سالها با امكانات محدود و حالا حرفه اي اين صنعت در گير هستم و بعدها نيز با تحصيل گرافيك و عكاسي و غيرو سعي كرده ام تا جايي كه توانسته ام به ترين آثار را توليد كنم.خوب و بد آن در كارنامه ي كاري ما ثبت است.مشخصات كتاب: ابريشم و آببرگزيده آثــار نقاشي فرحناز پناه خدمات فني : كانون تبليغاتي اهـــورا مدير هنري و طراح گرافيك : مجيد ضرغامي ليتوگرافي: جوهري چاپ: ابيانه صحافي: سپيده ناشر: انتشارات سرزمين اهـــورايي
05 November, 2009
برق و چنــــــــار ....................
بود.
بالا رفتيم. پا ئيـــــن آمديم. شعـــر...... شعــــــار
( با نفس هايمان، بادبادك به چشم هايمان، سنجاقك ها و ابرها را با ابروهايمان )
بي كار مي كنيم. ساعت ها به راحتي تمام مي شوند و كودكان نابالغ به راحتي – بزرگ
( نخبگان بلند بالا در دوسوي خطوط متقاطع فرياد مي زنند و از ميان گره ابروهايشان شعارهاي كوبنده را به آسمان ها مشت مي كوبانند)
ما ميان نحسي اعداد تاب بسته ايم و ابرهاي پاييزي با صداي مشكوكي با يك ديگر برخورد مي كنند. رگبار رگ ..... بار ما، ميان نحسي اعداد و دلهاي يمان بي تاب.
( تيـــــــرهاي خيابان از ميان چنارهاي سرسبــــــــــز به سرعت بـــــــــــرق <<<<<< )
برق و چنــــار برق و چنــــــــار برق و چنـــــــــــــار
بالا رفتيم شعـــــــــــر بود.
سيزدهم / آبان / هشتاد و هشت
........................
پسوند اهورايي:
كه فرياد نكرد.
17 October, 2009
يك روز بعد از سيصد و شصت و ششم ......................................
حالا تمام دسته گل هايم را به آب داده ام تا خشك شوند از راه بيايي و بگويي براي رضاي خدا ميان من و اين خلق پر شمار تاس جفت شش پرتاب مكن دنيا به صد سالگان ِ نيازمند الرحمن خوانده است. انا لله ِ تمامي مردم بوي راجعون مي دهد. من تاريخ را از ياد برده ام و ميان حركت هاي وضعي و انتقالي ملا فيض كاشاني مي خوانم. و گاهي نيز حافظ را، از بر شب ها كه باد هاي بيشماري خواب هاي ارغواني ام را هاشور مي كشند. و حباب هاي خوش تراش هوا ميان شش هاي او بالا و پايين مي شوند. من، داروگ نيما را از تمام شعرهاي معاصرين بيشتر مي شناسم. و او نيز- باور اگر كنيد - هر از گاهي كه بي كار مي شود براي نويسنده ي اين خطوط كلاه از سر بر مي دارد. اما ، از همان روز اول كه تمام دسته گل هايم را به آب دادم و دل خوش شدم به ابرهاي باراني؛ از همان روز كه عين القضات همداني و سهروردي را نيم نگاهي انداخته بودم تا همين آن ، كه دل خوش كرده ام به ياد ِ ابرها و صداي حرف هايش در ميان صداهاي ريز و بم. به هيچ پرنده ي ره گذري، باج نداده ام حتي اگر نام كوچك تو را از بَر بود و راجعون را با ته لهجه ي اعراب سياه چرته از بيخ گلو تلاوت مي كرد. دانه هايم را ميان دام نكاشته بودم تا همانند آدم هاي داستان هشتاد و هشت نان هايم را به نرخ روز تقسيم كنم و چرتكه كه آويختم به گوشه نشينان بي جهت نيش خند هاي كاسبكارانه بپراكنم. و خيال كنم از خدا كه پنهان است از تو نباشد: رستم است و همين يك رخش و بوي الرحمني كه با لبخند و هلهله ميان اقوام و آشنايان اين ناحيه خرما و چاي پخش مي كند.
به همين مناسبت، ام شب كه مي خواهيد خواب مرا ببينيد عينك هاي ته استكاني را از چشم هايتان برداريد آستين هايتان را – براي رضاي خدا – تكان دهيد طوري كه آب از آب نخورد. دست بر افشانيد و مانند ملا فيض كاشاني بگوييد: " الله و اكبـــر " من هم به روي خود نمي آورم. كنار راه مي ايستم و با چشمان حيرت زده مقدمه مي نويسم براي كتاب هاي قطع رقعي و از حيله ي آدم هاي چرتكه انداز ريسه مي روم... قاه قاه
دنيا را چه ديده ايد!؟ شايد سال آينده سال رنگ و روغن باشد. و آدم هاي صحنه با حركات فيگوراتيو كلاه از سر بردارند پرده بالا رود و نمايش، با نورهاي سه رنگ سبـــــــز – سفيد – قرمز جماعت كف بزنند و به رسم آدم هاي سر خوش كلاه ازسر بالا پرانند – شكل ِ حباب ت َق – َت َت تق ! صداي تركيدن چشم هاي حسود به گوش بدهــكارتان بيايد. نگاهي اندازيد ، و شبيه شاعران دهه ي چهل بلند بلند بگوييد : آه !
به ميمنت و مباركي دنيا را چه شناخته ايد !؟ فردا را كسي نديده است .
23/7/88
......................
پسوند اهورايي:
حباب وار براندازم از نشاط كلاه اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتـــد.
04 October, 2009
فــــوت – آب ..............
1- آب ~~~ آب ~~~~ ميان ِ ما تا امواج اين دريا گوش ماهي هاي بي شماري گوش هايشان را تيز كرده اند.
2- " ادركسا و نا و لهــــا " من، شعرهاي عاشقانه اي از بر كرده م و به آرامي اين امواج به گوش آسمان هايت فوت مي كنم فووووووت !
3- حق با شماست! ميان درخت هاي سبز اين ناحيه تا سبز هاي سرزمين من مادرهاي فراواني چشم هايشان را درياي سياه كرده اند. اما ، درخت هاي جوان خواب جنگل هاي سر سبز ديده اند دنيــــــا را چه ديده ايد !؟
4- پرندگان آزاد، به رسم آزادگي خويشتنشان بار امانت بر دوش مي كشانند. و مسافران آريايي پيغام طوطيان سرزمين را بر آسمان هاي بالا بلند فووووووت مي كنند. كما في السابق !
5- " تو مست تري يا من !؟" حال كدام به تر است ؟ آنها مي خورند. ما مي ريزيم. حال ِ كدام ...
6- عين جواب تمامي مسايل است. هنگام كه الف ، ميان مشت هاي چندش آور خم مي شود. الف ِقامت، كشاله ي ران ِ ميمي است از بد روزگار با چهار نقطه ي رسم الخط رسامي مي شود.
7- شما را ميان آب هاي آبي ما را ميان لجن زاران ادبي بادا – اين چنين – ايدون چشم هايتان به جمال شعر روشن
8- با اين همه شعر اصيل آن است كه به الفاظ ترك و تاز باج هاي سنگين نپردازد. اگر توانستيد ترجمان باشيد.
9- عين جوابي بود! عين جوابي بود ! ما ميان عسل هاي بيشمار گرفتار شده ايم و عاليجنابان ِخانه مان هلــــوهاي گنديده را در شبكه هاي ماهواره اي به رخ مي كشانند .
10- بااين حال زندگي غم غربتي است – شايد كه آدميزاد از خانه ي خويش بر مي دارد و آن را ميان رخوت سرزمين هاي دور دست تكان تكان مي دهد . با اين حال
11- خون ما رنگين بود آب درياي آنان آبي چشم هاي ما تر دست آنان زنگاري َتر باشد ايدون تر باشد.
12- با اين همه دست هايت را بر آسمانها بر افراز و چشم هايت را كه اندكي سبز اندكي كهربايي اندكي َتر ....
13- با آسمانها بي گانه ايم اما ، فريادهايمان را بر آن بلند خواهيم كرد . تا ميل شما كدام باشد !؟
14- به خاطر اين روزها صداي باد را مي شناسيم صداي باران و ماه و آفتاب را اما صداي تو را فراموش كرده ايم. شبيه آنهايي كه سال هاي سال نام هاي گوناگون تو را برايمان سرمشق كرده بودند.
15- بعد، بر آسمان دست كشاندي ، آبي شد بر ماه و خورشيد و باران – شدند بر چشم هاي او اما، دست هاي ما براي سبز شدن به هيچ ريشه اي حق كسب و پيشه نخواهد پرداخت.
سواحل ازمير – 23 -آگست 2009
01 September, 2009
كيـــــــــش !؟ ............... " براي سيد محمد خاتمي "كيش!
مهره ها را تقديم مي كنيم.
( به آسمان ها و دست هايمان كه پرتـــــــــاب مي شوند نيم نگاهي )
مهره ها را با ادب و احترام تقديم مي كنيم. برج ها پيل هاي كج تاز اسب ها را – كه چهار نعل اسب هاي – اِل را
( الهي ! نه به اعتراض نه به التماس )
تقديم مي كنيم. مهره هاي زيباي ماه رو را حتي وزيــــرانمان را وزيران ِ عاقبت انديش را
( به آسمانها – معتاد و به ستون ها محتاج شده ايم. نيم نگاهي – ربّي ! )
هم چنان همچنـــــانيم كه تقديم مي كنيم. با عزت و احترام مهره هاي خوش تراش ِ فكور با آن شيارهاي مورب! ما ميان چهارخانه هاي سپيد سياه و سربازان پياده نظام ما پياده هاي كوچكي بيش نيستند و تمام نظامشان را به ضرب خانه ها مي نشانند. و ما بازي مي كنيم همچنان هم – چنان
( دست هايمان را از روي بام و آسمان كه كوتاه مي آيد!؟ دست هايمان را به آرزوي تو- پرتاب مي كنيم )
با ادب با احترام و عرض ارادت فراوان مهره هامان را مهره هاي سپيد را تقديم شما مي كنيم. و سياه، به خانه هاي بخت مي خوابانيم. بزرگان سيه مهره بازي مي كنند. بزرگان سيه مهره بازي مي كنند. بزرگان سيه مهره بزرگان بازي مي كنند.
( الهي ! براي يك بار هم كه شده است بيا و به اين همه مردم كه مات شده اند بر آسمانها با آن ستون هاي بالا بلند نگاهي پرتاب كن ... الهي .... پرتاب كن ! )
مهره ها را تقديم مي كنيم و برايشان بالا مي زنيم. اين يك رژه ي نظامي است مهره هاي بزرگ ندانم كار، و سربازان كوچك تمام هنرشان را با يك خانه حركت به چپ به راست كيش مي كنند. كيــــــــش !
( انگشت هايمان را به آسمان مي پرانيم و به صداي تيك تاك ساعت ايمان آورده ايم )
اما، كما في السابق با ادب و احترام مهره ها مان را تقديم مي كنيم.
28-مرداد-88
.................
پسوند اهورايي:
نخواهد مانــد ..................پسوند بي ربط:نمي دانم چه بايد گفت. در اين فضاي مسموم و تهوع آور كه اين همه بلا بر سر نخبه هاي اين كشور مي آورند. اين همه در گيري و پدر سوختگي را چطور بايد تحمل كرد در اين بدترين ِ سال ها - به قول بامداد: سال بد. نمي دانم چه بايد نوشت از اين فضاي مسوم--
11 July, 2009
حادثه اي براي قلم ِ " بيك " و مالكان عالـــي تبارشـــان ...................................
1- مالك ِ اين قلم ِ " بيك " ميان خطوط ِ متقاطع بي تاب – تب – تن.... ها اما ، براي قسمت كردن لطيفه هاي زيادي در آستين موجود مي باشد.
2- ديوارها درگير و علم وراثت گرفتارمان كرد. ما، به سانتيمترهاي مكعب وابسته ايم و به رنگ ديوارها ضرب، تقسيم.
3- بااين حال خويشاوندي تن پوشي است ميان مشت هاي هشت ضلعي بزرگان اين قوم از انديشه تهي .... و جوان ترها ........ تن ها بااين حال خويشاوندي، تن پوشي است ميان ِ مشت هاي هشت ضلعي
4- آرزوهاي مردم اين ناحيه چراغي است كه بر مسجد حرام، لطفن به شمارش اعداد نشان ِ اين قلم " بيك " را لحاظ فرماييد.
5- به علت حوادث دل را ميان رسم الخط عين گرفتار كرده ام به عاقبت الفاظ ..... به خير باشد.
6- ميان دال و دُرنا ر- نون – الف صبوري واژه ي است هـــرجــــــــــايــــــــــي و سه نقطه ي اين پ پاينده پيروز پا برجا
7- شاعر- آن آدم متحيري است كه هزارن سال پيش از خيال پرواز خندان و اك نون از حركت نقطه به خط در سينه ي پرستويي ماجر – هم شاعر آن آدم ِ تن ها
8- ميان ماه و من گردون آنتن هاي فراواني سبز شده اند و هفت سالگان بالا بلند برفك ها را از روي بام پارو مي كشند.
9- و آدميت شعار مضحكي است كه به راحتي خوردن آب ميان يك چهار راه با فريادي بلند سه – دو – يك نقطه!
10- لطفن چنانچه براي شما مقدور است بياييد و مالك ِ اين قلم ِ " بيك "را نصيحت – يا اتمام حجت كنيد. و نقطه اي ميان بال هايش به رسم امانت ، مرحمت فرماييد.
11- آقايان ِ بالا بلند ! حالا كه اين همه بالاييد و بلند از آن بالاي بلندتان به رسم ياد بود نقطه اي عنايت كنيد.
12- به عنوان مثال: اگر نويسنده ي بيك به دست بخواهد شما را ملاقات كند و از پارچه هاي سفيد بيزار باشد كدام يكي را بايد ببيند !؟
13- يا آرام مي شويم يا به خوابي عميق فرو مي رويم. دست خوش ِ دربانان بهشت را
14- تنها كه باشي - باز ميان چهار كلام – حرف با ( ... ) سه نقطه گرفتاري
15- خدوندا ! با اندكي پوزش شما كه تبارك و تعالاييد صداي مالكان اين قلم ها بيك را طوري بشنويد كه بال هاي قديسان به نقطه ها – تا بالاي بلند ناكار نگردد.
16- انشاالله ماشاالله
20- تير- 88
..................
پسوند اهورايي :
يارب مكند آفت ايام – خرابت
................
پسوند بي ربط:
قاعدتن و برسم تاريخ بايد در اين بي ربط حرف هاي مربوطه اي زده شود اما راستش را بخواهيد اصلن حوصله ي زدن و نوشتن حرف هاي هميشه گفته را ندارم – هنر هنرمند زننده ي تمام حرف ها است و من حالا مي خواهم حرف بي ربطي بزنم به بهانه ي درگذشت مايكل جكسون به قول خودشان كينگ آف پاپ ! با اين كه مايكل پديده ي نسل من بود و اين سالهاي اخير از ديدن قيافه و حواشي پيرامونش حالم به هم مي خورد – اما با همه ي اين حرف ها مراسم درگذشتش را كه ديدم گريه كردم! انگار كه تمام نوجواني و ابتداي جواني من ونسل من را با خود مي برد. شايد نسل بعد از من و بعدي آن حتي مايكل را به عنوان بُت و خواننده ي بزرگ و غيرو بشناسند اما براي نسل من مايكل جكسون پديده اي بود از ميان بگير و ببند و جنگ و انجَزَ وعده ! با فيلم هاي بتاماكس بيرون مي پريد. نسلي كه از صبح كله ي سحر بايد در صف هاي طولاني مي ايستاد سرود و دعا و ثنا و التماس مي كرد به درگاه خداوند و هزار مدل شعار و مرگ بر صدام و آمريكا و شوروي و يزدي و بازرگان و كل ملي گرايان و ديگر خائنان مي داد !!! و بعد مي رفتيم در كلاس هاي درس در را مي بستيم و بزن و برقص ! دنيايي بود! من اول دبيرستان بودم. هنرستان صنعتي الكترونيك مي خواندم و كارگاه برق مجالي بود براي تمرين رقص پاي مايكل جكسون كه حالا ما از ديدن فيلم هايش تريلر و بيرد و غيرو چهار شاخ مانده بوديم و اين آرزوي رنگي ما بود. نسلي كه بين اسلام ناب محمدي – شعار و مايكل جكسون تلو تلو مي خورد. شعار مي داديم چون مجبور بوديم و رسم بود از اسلام ناب مي شنيديم چون اعتقاد داشتيم درستش اين است ( اما با آن جواني نمي فهميديم ربطش با آقايان چيست و كجاي اين مديران و ناظم هايمان ناب و محمدي هستند !؟) و مايكل جكسون برايمان رويايي بود با آن همه رنگ و لعاب و دكور و رنگ و نور و رقص! رقص پاي معركه اش انگار ما را از آن دنياي هرج و مرج كه هر روز يكي از هم نسلي ها را مي بردند يا در جبهه كشته مي شد رها مي كرد. دوستاني را به ياد دارم كه جبهه مي رفتند و يواشكي با ما مايكل گوش مي دادند. دوستان ديگري كه مي رفتند و با مشت و لگد در سرويس مدرسه به جان هم مي افتاديم چون ما دست مي زديم و مثل اخراجي هاي آقاي ده نمكي مي خوانديم . البته احتمالن آقاي ده نمكي آن روزها خودش بزن بود اما نه از نوع برقصش !! يادم است دوست زيكو پوش من اكبر كه شهيد شد بعدها از اين رو كه به آن رو مي شد به ما كه با هزار بد بختي با راديو هاي بي جان ِ آن روزها از صداي آمريكا مايكل و برك گوش مي داديم مي گفت من ديگر فعل حرام انجام نمي دهم و آنها اين ها را ساخته اند براي منحرف كردن من و تو... يادش گرامي باشد. آن روزها كه داشتن ويديو حرام و جرم بود و ما با وديو شيطان را به خانه هايمان مي آورديم در كنار دل مشغولي اصلي خودم ( شعر ) لذت بخش ترين چيزها كرايه فيلم بود و جمع شدن خانه ي دوستان و ديدن شوي مايكل سياه چرته با آن حركات نمايشي و بعضي ها تمرين مي كردند در پارتي ها مثل او برقصند. يك روز با موتوري تصادف كرديم از پشت به آن زدم با ماشين و گواهينامه هم كه نداشتيم. طرف آمد پايين و برك زد گفت داداش يك فيلم مايكل در ما تحت قايم كرده بودم حالا كار افتاد !!! فيلم كرايه اي بود و آشنا شديم و فيلم ازش گرفتيم .... آن روزها كه برادران راست و چپي و اصلاح شده ي اين روزها موج ِ حزب الله ماشالله راه انداخته بودند و شعار : بوتيك موتيك مايه ي هرفساد است مي دادند. ما 16-17 ساله بوديم پشت موي مايكلي مد بود ريختند همه را گرفتند با يك ماشين اصلاح و طرف داد مي زد رفيق رفقاي مايكل بيان اصلاح !!!! ما در مي رفتيم و بقيه كچل مي شدند. يك عده دست مي زدند سوت مي زدند و موتوري ها مي آمدند و داد مي زدند : پانكي سوسول فدايي! ما اومديم كجايي ؟ J باز كه مي رفتند رفيق رفقاي مايكل مي آمدند !! به يكي از آشنايان كه از ايتاليا مي آمد سفارش تي شرت مايكل داديم و طرف مي گفت به مامور گمرك پولي دادم گفتم براي كمك به مستضعفان و طرف چمدان را تحويل داد و ما صا حب تي شرت مايكل جكسون شديم كه هر دفعه براي رفتن به مهماني يكي آن را مي پوشيد!!دوره اي بود كه بايد طي مي شد تا راهمان را بشناسيم اما مايكل جكسون با آن صداي تكان دهنده و حركات عجيب و غريب اش براي ما حكم مسكني داشت كه زير موشك و توپ و تانك و جنگ و شعار و مشت هاي گره كرده و پدر سوختگي و گند زدنهاي نسل ِ قبل از ما استفاده مي شد و عالي جواب مي داد. شب ها تا نيمه شب سر كوچه بودن و گپ زدن و برك زدن و مايكل شنيدن و در رفتن از دست كميته .... بعدها هر باري كه مايكل را ديدم تا همين روزها مكث كردم. ياد نوجواني در آن دوران خفقان افتادم – ياد درگيري ما ميان اسلام ناب محمدي و انجز وعده – با تريلر مايكل جكسون و بعدهاي بزرگي در گيري ما بين موسيقي كلاسيك باخ و بتهون و گوستاو مالر و شعرهاي بامداد با نوارهاي جديد مايكل ... انصافن مايكل با همه ي آن ها پا بپا بالا مي آمد و نسل من هر چه اندوخت كنارش صداي مايكل را گوش مي داد... وقتي فيلم تدفين و بزرگداشت مايكل جكسون را ديدم ناگهان تمام اين ماجراها و داستانها از جلوي چشم هايم گذشت و بعد با آهنگ «Heal the World» یا دنیا رو شفا بده گريستم بي شك او نابغه اي بود كه دنيا را – جوانان دنيا را با دوستي و رقص تكان داد – به هم پيوست و براي مردم خودش ثروت و شادي به ارمغان آورد – با تمام بديهايي كه مي گويند او داشته است كنار هم بگذاريم ببينم چه از آب در مي آيد. !!
................ پ . ن : متن ترانه «THRILLER» یا دلهره آور It s close to midnight and something evil s lurking in the darkUnder the moonlight you see a sight that almost stops your heartYou try to scream but terror takes the sound before you make itYou start to freeze as horror looks you right between the eyes,You re paralyzedCause this is thriller, thriller nightAnd no one s gonna save you from the beast about to strikeYou know it s thriller, thriller nightYou re fighting for your life inside a killer, thriller tonightYou hear the door slam and realize there s nowhere left to runYou feel the cold hand and wonder if you ll ever see the sunYou close your eyes and hope that this is just imaginationBut all the while you hear the creature creepin up behindYou re out of timeCause this is thriller, thriller nightThere ain t no second chance against the thing with forty eyesYou know it s thriller, thriller nightYou re fighting for your life inside a killer, thriller tonightNight creatures callAnd the dead start to walk in their masqueradeThere s no escapin the jaws of the alien this time (they re open wide)This is the end of your lifeThey re out to get you, there s demons closing in on every sideThey will possess you unless you change the number on your dialNow is the time for you and I to cuddle close togetherAll thru the night I ll save you from the terrors on the screen,I ll make you seeThat it s a thriller, thriller nightCause I can thrill you more than any ghost would dare to tryGirl, this is thriller, thriller nightSo let me hold you tight and share a killer, diller, chiller,Thriller here tonight(Rap performed by Vincent Price)Darkness falls across the landThe midnite hour is close at handCreatures crawl in search of bloodTo terrorize y awl s neighborhoodAnd whosoever shall be foundWithout the soul for getting downMust stand and face the hounds of hellAnd rot inside a corpse s shellThe foulest stench is in the airThe funk of forty thousand yearsAnd grizzly ghouls from every tombAre closing in to seal your doomAnd though you fight to stay aliveYour body starts to shiverFor no mere mortal can resistThe evil of the thriller(Into maniacal laugh, in deep echo
29 June, 2009
حكايت دختري كه گيسوان بلندش درهاشورهاي نور مي رقصيد و از ميان نقطه اي كه در سينه اش كاشته شد درختان بالا بلند روئيد. ............................
پرنده به پرواز عشق به اعتماد خدواند و به خداوندي خويشتنش و چشم هاي محتاج تو به آينه اي با نگين هاي الماس ستاره باران … باران نقطه … نقطه … نقطه نقطه اي تا گلوگاه كه دشمنان با نقاب هاي سياه - مجهول در كمين آفتابي ، به چشم هاي روشن تو رشك برده اند. نقطه اي ميان سينه و گلويت كاشته اند. سبز مي شود با برگ هاي فراوان گنجشك هاي غزل سرا نو گويان بالا بلند ، زير سايه هاي سبز آن خواهند نوشت. و جنگل هاي بيشماري از ميان نقطه ها خواهد روئيد. صبور باش ، دختر خورشيد خفته - با گيسوان مواج ميان هاشورهاي نور صبور باش دختر ِ نيم تاج ِارغوان انگشت هاي مادران اين ناحيه سال هاي سال است به آسمان هاي بلند كشيده است – بالا صبور باش صبور باش ….
8- تيرماه-88
......................
پسوند اهورايي:
صاحب دلان حكايت ِ ( دل ) خوش ادا كنند.
................
پسوند بي ربط :
1- نمي دانم و نمي خواهم زياد در مورد اين روزها بنويسم . اما كافي بود كمي تجربه داشته باشي – تاريخ خوانده باشي – بدون احساسات و جو گير شدن به قضايا نگاه كني و البته درد بي درد اين مملكت 6000 ساله ي باستاني را بداني تا آخر اين داستان برايت روشن باشد. بيستم خرداد كه ( فينگر تاچ ) را نوشتم به محتاج بودن صديقين به انگشت هاي اشاره ! و دادن صدقه براي دفع بلا!! اشاره كرده بودم. به نگاه كردن صالحين بر كلاه هم ديگر... به گرفتار شدن ما ميان مكعب ها ... به فضاي احساساتي حاكم و غيرو ...
2- يك زماني تغييرات عمده و درست و اساسي داشتيم و از دست دادنش برايمان مهم نبود. حالا بايد بهاي بزرگ بدهيم براي تغييرات كوچك. برا ي جا بجا شدن چند مهره بايد كلي جوان به خاك و خون كشيده شوند. براي جنگ جناحين كه تقريبن وقتي روشن و به دوراز احساسات به آن نگاه كني تغيير عمده اي نخواهد داشت.
3- به يكي گفتم براي احترام به مردمم و براي اعتراض به شرايط و ... در آمدن هاي آرام مي آيم. اما از آنها كه مي كشند و آنها كه آتش مي زنند از هر طرف بدم مي آيد. بد آمدني ... گفت يك بام و دو هوايي – گفتم خير! مي دانم چه مي خواهم ، از وضع و اوضاع برداشت درست تري دارم و آخر بازي برايم مثل روز روشن است. راه كج آنهايي كه دوستشان ندارم را مي بينم و اشتباهات آنهايي كه دوستشان داشته م را نيز ... فريدون مشيري نوشت: در ذهن من شمشير در مشت / يعني كسي را مي توان كشت.... نمي دانم تا كي بايد با اين ندانم كاري ها تاوان اين برادر كشي ها را بدهيم. چه وقتي سوار هستيم چه هنگامي كه پياده ايم.
4- برادر دوستي كه 20 ساله بود تقريبا، داد سخن مي داد كه بايد رفت، بايد زد و چه وچه ... دوستم گفت بيا تو برايش بگو به حرف هاي من گوش نمي دهد. گفتم مي زنند و مي كشند. گفت بكشند ! گفتم پس فرق ما با آنهاي ديگر در چيست؟ روش ها يمان يكي است ظاهرن! حد اقل تاريخ اين سي سال نشان مي دهد درد هاي مضمن چند صد و هزار ساله ي ما با اين كشت و كشتارها و بزن و ببر ها درست نمي شود. ما كار فرهنگي احتياج داريم. به قول يكي پس بفرماييد شما هم اسم خود را در ليست استشهادي بنويسد !!!!! شما چه فرقي داريد با آن شهادت طلباني كه اسم خود را در ليست هاي بالا بلند مي نويسند!؟ و شما از آنها نتقاد مي كنيد؟ جامعه ي جوان ما نياز به آرامش، فكر و تصميم دارد نه هيجان و تصميم – اين فقط به سود اين وري ها و آن وري ها است. نمي دانم چطور بايد نوشت.
5- حوادث اين روزها نشان داد كه رهبران به عبارتي اصلاحات تا چه اندازه بي عرضه و بي سياست كارند. من به اداره مير حسين موسوي شك داشتم به خاطر تند روي هايي كه در زمان وزارتش به يادداشتم و او حالا از اين طرف بام افتاده است! شايد اين حرف ها براي دوستان ناراحت كنند باشد. اما جداي اين كه مرم مطالباتي دارند و از جريان موسوي استفاده كرده اند و اين قابل درك است – آقاي ميرحسين كه 20 سال نبوده است و يكهو سر و كله اش پيدا شده است چه فكري از شرايط و اوضاع كنوني دارد!؟ اگر به واقع تقلب شده است كه هاشمي در 4 سال پيش هم اين را گفت – شما چه كرده ايد در اين 4 سال؟ كدام برنامه ريزي ؟ كدام ديپلماسي؟ كدام سياسي گري و گرو كشي براي اين كه به اين روز نيفتيم؟ آقايان ! ما سياستمدار مي خواهيم نه كفن پوش! لعنت بر شما ! شما كه بلد بوديد بياييد جلوي درب مجلس تحصن آرام كنيد چرا همان روز اول اين كار را نكرديد؟ چرا گفتيد مردم بريزند در خيابان و آن كشت و كشتارها و آتش سوزي ها به راه افتاد كه جريانهايي به آن دامن زدند و در نهايتن مثل روز برايم روشن است كه آتش آن به چشم اصلاحات خواهد رفت! اگر راست ميگوييد و از اين بزن و ببند برنامه ي ديگري نداريد چرا در طول اين 4 سال هيچ برنامه ريزي نكرده بوديد؟ پول داند ؟ شما بيشتر مي داديد.... تقلب كردند؟ شما محكم تر مي گرفتيد... اگر كرده ايد كم بوده است. آقاياني كه 3 ماه مانده به انتخابات هنوز كانديد درستي رو نكرده ايد و بين خودتان حرف و نقل است – معلوم است كه كله پا مي شويد يا درست يا با تقلب... در طول سه ماه مي خواستيد چه استراتژي درست به كار بريد كه حالا اين مردم به خاطر شما كشته شوند و بگويي ما هم كفن مي پوشيم و مي آييم! سرتان را بخورد كفن پوشي ! اگر قصد ديگري نداريد از اين آشوب ها جمع كنيد اين بازمانده ي انرژي را و سازمان دهي كنيد براي 4 سلا بعد – فردا هم روز خدا است. مگر اينجا سوئيس بوده و شما تازه فهميده ايد چه خبر است؟ اين خبرها سالهاي سال ادامه دارد. به قول يكي در جاهاي ديگر يهم تقلب بوده اما نشسته اند سازمان دهي كرده اند و با برنامه طرف را شكس ت داده اند....
6- امان از موج احساسي گري ما مردم.... بايد 4 سال پيش طرف را مي كشتيم تا راي بدهد و آخر هم نداد و اين شد. حالا راي داده است. يكهو مي گويد اگر 20سال است در ايران مانده بودم براي ام روز بود و فردا مي روم!!! كجا؟ ما كه مي دانيم تو چه مي گويي؟ يكهو مي گويد قهر! من ديگر نمي نويسم! من ديگر آب نمي خورم !! اينجا سوئيس بوده است و حالا يكهو شد فلسطين! اين كشور نياز به كار فرهنگي دارد و آدم هاي ما بايد از اين برخورد هاي احساسي فاصله بگيرند و واقعي تر به قضايا نگاه كنند. ما بيماري تاريخي احساسي گري داريم. هر بلايي بر سر ما آمده است از اين جو گير شدن و سوار موج شدن آمده است. بياييد كار كنيد. بنويسيد بمانيد فعال باشيد براي ساختن آينده اي براي بچه ها مان... نصف بيتشر اختلافات و كش مكش ها ما از فقر فرهنگي است چه جناح چپ و چه راست.
7- دلم شديد از اين روزها و مردم و عكس و فيلم هايش گرفته است. مگر مي شود به اين راحتي درخت هاي بالابلند اين سرزمين را به آتش بست و انتظار داشت بيابان نشود. مرگ بر ارتجاع از هر شكل و هر نوع و هر لباسي ....
20 June, 2009
ساعت ده و نيم ِ شب .........................
خدا بزرگ است خدا بــــــزرگ است خدا بـ ــ ـــــ ــــــــ ـــــــ < تا انتها ...
* خيابان را بوي خرداد برداشته است و چنارهاي تهران ميان حرف ( خ ) گرفتار شده اند.
* باد سخن مي گويد. باران سخن مي گويد. ابر ... ستاره و ما و آسمان آسمان با آن ستون هاي چرك بلند تر از آرزوهاي كوتاه
* مـــــا، آرزوهاي نجيب خود را تا كرده ايم و به گوش آسمان فـــــــــــــرياد مي كشيم. باد سخن مي گويد. باران .... ابر، ستاره و ماه و آسمان .... با آن ستون هاي چرك و بلند اما .... صداي ما بلند است و آسمان ، با آن ستون هاي چرك و بلند – كوتاه
* خيابان ها از بوي خرداد ( خ ) و چنارهاي تهران انگشت هايشان به آسمان مردم آرزوهاي خود را از ميان كاغذها برداشته اند و به آسمان پر ... تا ... ب مي كنند. به آسمان ، با آن ستون هاي چرك بلند .... پرتاب مي كنند. مردم، به خورشيد اميد دارند و ميان سكوت هاي كش دار به آسمان فوت مي كنند. به آسمان ، با آن ستاره هاي چشمك انداز فووووووت !! خاموش مي شوند !؟ خاموش نمي شوند !؟
* خدا بزرگ است خدا بزرگ است خدا ... بزرگ ... است .
29- خـــــرداد – 88
......................
پسوند اهورايي:
حافظ ، صبـــــور باش كه در راه ِ عاشقي آن كس كه جان نداد به جانان نمي رسد.
11 June, 2009
فينـــــــگر تاچ !؟ .....................
" بِسم ِربّ ِالشُهَدا " - - - - - و صديقين به انگشت هاي اشاره محتاج اند. مردم مي زنند. نان ِ شب را كه درندارد ديوارها به گوش ِ كسي نمي رود و جعبه هاي مقوايي از مضروب ِ دست ها اعلام ِ انزجار مي كنند.
*
يك بار هم آدم كنار قوافي گم شد ديوارها گوش هاشان را تيز شيخ چراغ ها را فوت مي كرد و در به در زمان: يكي از همين روزها مكان: جايي شبيه تهران
*
نان شب مردم از ميان درها عبور و شاعران غزل سراي فاعِلاتُن َمفاعِلُن َفعَلـُـــن بوي جواني چنارها خيابان هاي تهران را سبز كرده است. صداي كلاغ ها قار.........قار و گنجشك هاي روزي به نقطه هاي خرداد نوك مي زنند. دريغا ...... از ياد برده ايم و ام روز به طور معجزه آسايي بيستم خرداد ماه است به رسم ياد بود خطي ز دلتنگي
*
مي نويسيم. در امتداد ديوارها و درها تا خورشيد فرصت دارند. كسي به روي خود نمي آورد و جعبه ها از انگشت ها ودخيـــــــل ها دواير بي فرم به آسمان مي پرانند. مي نويسم خطي ز دل تنگي دل دل مي كنم. برا ي نوشته هاي آن طوري آن روز كه نيت كردي بلند بلند بنويسي : سيب ! و از آسمان قل خوردند روزها ماه ... سال .... دنيا روياهايمان و چشم هاي رنگي تو .... مردم به نان ِ شب ديوارها به گوش ِ كسي نرفت. الا .... يا .... ايهاالساقي ! ....
*
شيخ از سفرهاي خود با چراغ مي گويد. صالحين به كلاه هم نگاه مي كنند و به ابرها ابرو مي پرانند و صديقين به انگشت هاي اشاره محتاج شده اند. صدقه دفع بلا مي كند صدقه دفع بلا مي كند صدقع ...... دفع ...... بلا ............. مي كند. مردم نان ِ شب را بين گنجشك ها تقسيم مي كنند و چراغ ها را به خانه – حرام ما ..... بين مكعب ها گرفتار شده ايم. "الا يا ايهاالساقي " ما ميان مكعب ها گرفتار شده ايم و دواير بي فرم از خنده ريسه رفته اند. شاعران انگشت هاي خود را به آسمان ها پر ...... تا .......ب ... مي كنند
" الا يا ايهاالساقي "
شاعران انگشت هاي خود را به آسمان پرتاب مي كنند سبر خواهد شد و خانه از تحرك ِ گنجشك ها جيك ! - - - - - - - صبورباشيد فردا را كسي نديده است.
20-خرداد-88
....................
پسوند اهورايي:
به مردمي نه به فرمان چنان بران كه تو داني
................
پسوند بي ربط :
1- در مورد اين روزها و انتخابات زياد نوشته ام در فيس بوك و اينها اما فقط مي خواهم اين را بگويم كه اميدوارم جوان هاي ما هر انتخابي كه دارند با شناخت از طرف انتخاب شده باشد. بدانند طرفشان كيست و كه بوده است و چه كرده است و بايد چه بكند. بدانند از او چه بايد بخواهند و از روي احساسات دخيل بر انگشت و دست خود و ديگران نبندند. ما بايد با پدرانمان تفاوت رو به رشد داشته باشيم. بايد از آن كه انتخابش مي كنيم گرو گيري مناسبي داشته باشيم و آزادي قلم و انديشه و آزادي هاي شهروندي از او بخواهيم. آزادي شهروندي با فرياد و سر و صدا و بزن و برقص در خيابان ها فرق دارد.... بگذريم. 2- در اين گير و دار و سر و صداي انتخاباتي و ما جراهايش ديدن فيلم ( در باره ي الي ) نعمتي است. واقعن بعد از مدت ها از ديدن يك فيلم لذت بردم آن هم در اين گير و دار فيلم هاي چشم و ابرويي و شعاري ... داستان پردازي و داستان در داستان بودن فيلم – فيلمبرداري و توليد اضطراب و شادي و غم نهفته در فيلمنامه و استفاده ي به جا از عناصر داستاني و البته بازي بازيگران اين فيلم معركه است. فيلمي كه در دقايقي واقعن به فيلم هاي هيچكاك مي مانست. اگر نديده ايد فيلم را از دست ندهيد. اين را اضافه كنم كه بعد از مدت ها يك پايان بندي متفاوت در اين فيلم ديدم كه البته شايد به ذائقه ي تماشاچي ايراني جور در نيايد. 3- خيلي حرف هاي ديگر كه باشد براي بعدها ....
18 May, 2009
حكايت دوهاي شانه به شانه و معلمي كه از حسرت نقطه هاي اردي بهشت عينك ته استكاني خود را در چشم هايش فرو مي كرد. .................................................................
1- برپــــا ! كه مي گذارم دست را به پاي ارديبهشت اسم تو را مي نويسم و تمام غــــين هاي عالم عـــــين مي شوند.
2- ماهي هاي سرخ و مشكي ميان افاعيل عروضي سُر مي خورند و غزل هاي عاشقانه چهار شنبه مي شوند.
3- يك روز هم گنجشك ها كه دف مي زدند نيم رُخت در ميان رسم الخط فارسي انگشت هاي يوسف هاي بي شماري را حلقه .... حلقه
4- صنايع دست هاي من ميان پلك هايت راه راه مي شوند و تنافر حروف از چشم هايت قطره قطره
5- به عبارت ديگر اردي بهشت كه مي شود دستور زبان فارسي ميان خطوط نستعليق لق – معلق – سرگردان و شكوفه هاي گيلاس به ابر ها ابرو مي پرانند.
6- يك بار هم سعدي ميان غزل ها - مست و گبر و ترسا ارديبهشت را نقطه باران كردند.
7- بعد، قلب آسمان تپيد و دانه هاي تگرگ ابرها را گلوله باران كردند.
8- ما، در محيط يك ميز گرد شده ايم و غزل هاي حافظ شيراز زن بورها را به تعجب انداخته است.
9- شعر خاصيت عجيبي دارد به همين مناسبت ، مجالس متعددي از قرن چهارم هجري در شاهنامه ي حكيم فردوسي طوسي منعقد گرديده است.
10- زمان اين دست مي كند آن دست ... بااين حال شاعران ام روزي به بافت افاعيل در كمال تعجب مي نگرند.
11- آنابلا! تو در حيرت سيصد و سيزده متر و ايفل ما در شعــــــــــــــارهاي تبليغاتي ... نقطه.
12- به همين جهت، باران هاي ارديبهشتي خواب كودكان عراقي را هاشور مي كشند و كاسبكاران تهراني پشت چرتكه هايشان چرت مي زنند.
13- تعال.... تعال ! ما – دلفين هاي غيور خليج فارس بنا به دلايل گوناگون خود را به سواحل شمالي پ ....ر....ت...........ا...........ب مي كنيم .
14- آينه در آينه ! صداي تو را مي شنوم و اردي بهشت ميان رسم الخط اين ( خ ) خنده – خرام – خِـــش
15- ميان مدادهاي رنگي اسم تو را فوت مي كنم. آب مي شوم.
16- ما بين قرن هفتم و ام روز ِ هجري خورشيدي يك ... دو.... سه شهاب و غزل هاي عاشقانه آسمان را هاشور مي كشند.
17- چشم هايت را باز مي كني مستفعلن – مفاعلن – فع
18- اينجا چهاردهم ارديبهشت است دايره ي ماه و چشم شما – كه روشن
19- " الا اي يوسف مصري " ما ميان دكمه ها گير افتاده ايم و پيراهن هاي چهارخانه دروغ خنده داري بيش نبودند.
20- اين جا هيچ خبري نيست. بااين حال سلام ما را به چهارشنبه و چهارراه – نقطه
21- تمام مردم اين ناحيه شعرهاي ام روزي را قرقره مي كنند با اين حال شاعران جوان به انتظار آنفولانزاي خوكي چاپ اول كتاب هايشان را به تعداد چهارصد جلد كنار خيابان ها به چوب حراج ادب مي كنند.
22- و روزي از روزها بايزيد بسطامي شعرهايش را به آسمان فوت كرد و چراغ هاي بي شماري خاموش شدند.
23- البته! اسم تو را كه مي نويسم خواب هايم يك طوري مي شوند. و چشم هاي فراواني يكي يكي َتـــــــــق !!
24- حالا اگر راست مي گويي چشمكي – لطفن تا چنارهاي فراوان تهران از صداي گنجشك ها جيك جيك جيك
25- با ضمانتنامه ي فارسي و رسم الخط غريب ِ ژاپني است. حالا – اما ...... سال ها است آهوان اين نواحي به هيچ زبان دنيا ضمانتنامه ي معتبري ندارند.
26- چشم كه مي اندازي فرماليست شعر، قند مي ساباند حالا اگر راست مي گويي به اين حروف، نقطه اي بيش تر – لطفن !
27- قوم لوت ، مابين روزنامه هاي همشهري صفحه اي اختصاصي گرفته اند. معلم هاي ته استكاني عينك هايشان را فرو مي كنند و از ديدن اردي بهشت يك جـــــوري مي شوند و جوانان بي شماري چاپ اول كتاب هايشان را تقديم نامه مي نويسند.
28- مردم به نان شب محتاج اند و نويسنده ي اين خطوط به شعر هاي كوتاه
29- به عنوان مثال مرد است و قولش
30- بوي باران كه مي آيد اردي بهشت را ميان فنجان هاي قهوه لب لب مي كنم و خطوط دايره بهشتي مي شوند.
31- شعرهاي عاشقانه اي از بر كرده ام سرفه كه مي كنيد ميان خواب هايتان: فوت !
32- دست هايم را ميان ابرها به كار انداخته ام و به شعارهاي تبليغاتي آلرژي فصلي گرفته ام.
33- تهران متحول مي شود اما – چنــــــارها چهارراه – چ – چراغ و چراهايي كه ميان علايم با گردني خميده بي فرم مي شوند.
34- دواير از استحكام گرد مي شوند. با عرض ادب و احترام به عافيت الفاظ بنگريد.
35- به وعده هاي عين ايمان آورده ام ميان من و اين " سلطنت ارديبهشت " ورق هاي تقويم اپراي " كارمن " مي خوانند.
36- به نام اردي بهشت! با عرض سلام و خسته نباشيد براي يك بار هم كه شده است بگذاريد ليوان هايمان را در كسري از ثانيه بالا بياندازيم و اندازه ي يك نون به شيوه ي نوشتن ميم هاي فراوان كه ميان حروف نام من گرفتار شده اند مطابق مقررات عمل كنيد. از همكاري شما سپاسگزارم.
14- ارديبهشت – 1388
..........................
پسوند اهورايي:
زود رسد - به سلطنت، هر كه بود گداي تو
..........................
پسوند بي ربط:
نمايشگاه كتاب با تمام ماجراهايش تمام شد. در اين مدتي كه در غرفه انتشارات سرزمين اهورايي در نمايشگاه شركت داشتم حرف و حديث زيادي به فكرم رسيد كه بنويسم اما بنا به هيچ دليلي از نوشتن بيشتر آنها منصرف شدم. بعضي ها هر سال كه اردي بهشت مي شود و نمايشگاه كتاب باز مي شود داد و هوارشان در بلاگ هاي به هر حال فرهنگي و ادبي بلند مي شود كه واي از اين نمايشگاه خانوادگي... وا ي مثل عمله ها مردم كتاب بار مي زنند.... واي پفك نمكي مي خورند ... پيف بو مي دهند و غيرو ذالك كه برويد در آرشيو بخوانيد. اما من مي خواهم بگويم با تمام شلوغي هاي سر سامآور اين نمايشگاه كه واقعن در مواقعي از در و ديوار آدم بالا مي رفت... با تمام گرما، شلوغي نداشتن تهويه مناسب، بوي گندي كه هر از گاهي از پشت غرفه ايستاده ها بلند مي شد!، آدم هاي بعضي وقت ها علافي كه نمك مي ريختند هر از گاهي، عمه و خاله و كودك و كالسكه آورنده ها و در آخر دزدان محترمي كه خيلي از كتاب هاي ما را بردند. اين نمايشگاه مايه ي اميد واري است. براي مردمي كه زير 2 دقيقه مطالعه دارند اين استقبال مردم نجيب و محترم و آمدن ها مايه ي دلگرمي است. هم برا ي من ناشر و من ِ نويسنده و غيرو ذالك ... تنها راه بالا رفتن فرهنگ اين مردم و عبور از ندانم كاري هاي فرهنگي، برخوردهاي خاله زنكي و فرار از تله هاي تحجر اين امكان اتفاق نشر و عرضه و تقاضايي است كه واقعن به صورتي عجيب و غير برنامه ريزي شده اي در ايران اتفاق افتاده است و اين نمايشگاه منحصر به فرد پديد آمده است. گيرم كه مردم مي آيند و هزار برنامه ي ديگر اتفاق مي افتد، به هر حال چاره اي نيست براي ديد و بازديد با كتاب و رسيدن به عادت مطالعه راهي جز اين نيست. اميدوارم دوستان اديب و فرزانه تحمل كنند اين مردم هيجان زده ي كتاب بين را – انشاالله !
2- كتاب شعرهايم به نام ( اسم اين كتاب سلطنت اردي بهشت نيست ) كه مدتها در پي گرفتن مجوز بود و بعد از سالها با حذف و كنار گذاشتن شعرهايي مجوزش صادر شد بالا خره در اين نمايشگاه منتشر و عرضه شد.بيشتر شعرهاي كتاب بين سال هاي 79 تا 83 نوشته شده و با كارهاي ام روز من فرق هايي دارد اما به هر حال زبان من است. دير شد و اميدوارم 3-4 مجموعه ي شعر ديگرم به زودي مجوز بگيرد.
3- در طول مدت نمايشگاه دوستان و اساتيد زيادي به غرفه ي من آمدند. از آن جمله دكتر زريــن كلام به جهت نشـــر اولين مجموعه ي داستانــش ( آذري غريب ) كه توسط دوستانم در نشر بيدگل منتشر شده است و من نماينده ي فروش آنها بودم و مردم استقابل خوبي از حضور ايشان داشتند و سئوال هايي مي كردند و كتاب هايشان را امضاء شده مي خريدند. اساتيد و هنرمندان و شاعران ديگري مثل سيدعلي صالحي، افشين بختيارو خيلي هاي ديگر آمدند و از اين بابت نمايشگاه براي ناشرو مخاطب موجب خرسندي است. اگر بگذارند برنامه هاي جانبي آن طوري كه مي خواهيم به انجام برسد.
5- حرف زياد است و وقت كم. فقط ارديبهشت روزهايي دارد پر از جشن و مراسم و غيرو .... روز عطار، سعدي، خيام، سالگرد سهراب و خلاصه ماه شاعران است انگار... اما دريغ است كه حالا هم كه يادمان آمده شاعراني داشته وداريم به اين بي سر و صدايي و با اين برنامه هاي بي برنامه روز و اسم ها را حرام كنيم و تمام واقعن از نمايشگاه كتاب و اين اتفاق ِهمت ناشرين و غيرت مردم چه استفاده اي كرده ايم؟ مسئولين محترم! از اين ديم زار فرهنگي چه برداشت به جايي انجام داده ايد؟ آيا نمي شد اك نون كه اين همه جوان و كتاب خوان و كتاب دوست زير يك سقف جمع شده اند با راه اندازي مراسم به جا و در خور و بزرگ ياد اين شاعران بزرگ را به بهانه ي روزشان با برپايي مراسم خوب، محترم و آبرومندي زنده نگه داريم؟ حرف زياد است اما زنده نگه داشتن نام راه اندازي مراسم براي بزرگان ادب و هنر و علم و غيرو مسئولين و آدم هاي بزرگ مي خواهد كه متاسفانه تعدادشان در اين روزها اندك است – تمام.
04 April, 2009
سيـن نـون گـاف   .....................
1- لطفن مراقب باشيد! رستــــــم ِ زال كنار همين حروف پايش سُريد و سرش به سنگ ِ خلا خورد.
2- اسم تو را كه مي نويسم سنگ روي سنگ بند مي شود. حالا اگر راست مي گويي به عاقبت اين حروف بند كن
3- نِــــسِـن دووررما! ميان سنگ و حرف دست هاي فراواني چشم هاي مخاطب را هدف رفته اند.
4- سنگين تر از مشكي چشم هاي سفيدت را به آينه دوخته ام.
5- شعـــــــر قانون بازتاب است. باور نمي كنيد!؟ تنها بايد بگوئيد: عيـــن
6- يك روز هم ميان بازي ، بال هاي سنجاقك گرفتار شدند و كودكي هايم توپ باران
7- و در غروب الفاظ غزل هاي عاشقانه هفت سنگ !
8- اين يك سنگ سياه است و عناصر داستاني ميان دواير چرخ چرخ
9- انگشت هايم را به آسمان كشيده ام من، به شعرهاي كوتاه احرام بسته ام. با اين حال دست هايم به تن هايي صدا از ندا در نمي آيد.
10- دست هايمان را حلقه ميان حروف الف با – مي كنيم. تا شب تار و ماه چهاردهم
11- عين ِ طعم تولد خرمالويي است. زمان مي گذرد و دست فراموشي – همه چيز را بلند مي كند.
12- از در و ديوار مي بارد. با تمام اين تفاصيل بيا و پشت انگشت هايم سنگر بگير
13- ساعت ها مي چرخند و غزل هاي عاشقانه بي كار مي شوند. تنها كودكان مي توانند دور زمان را بزنند.
14- و سحر گاهان قصيده اي نفس گير كه كهن سرايان ِ زيادي را به خود در گير كرده بود. به انگشت هاي شاعري پست مدرن سنگسار گرديد.
15- سال صحيح و سالم تحول گرديد و شاعران ساده دل ميان هفت سين هاشان قصيده هاي نفس گير سنگ مي كنند.
16- عشق، سنگ است. انسان كامل بودن پاي ِ لنگ !؟
17- دنيا به الفاظ محتاج است و قافيه هاي سنگين پاي شعرهاي مرا لنگ كرده است.
18- رستـــــم با اوزان مثنوي سنگ چيني ساخته است و از ميان شاهنــــــــامه نامه هاي فدايت شوم پست مي كند.
19- خانه ي دوست؟ كبوتر بال هايش را تكانيد و نامه ها را به خانه خود سرانيد.
20- خواستم بنويسم : سنگ خواب عصر حجر را ديدم و سرفه ام گرفت.
21- به فكر كه مي روم دنيا به شيوه ي رسم الخط فارسي قر و غميش مي آيد. و غزل ها ي عاشقانه جوانه مي زنند.
22- يك بار هم باران بهـــاري سنگ ريزه هاي زيادي را از چشم هايت سرازير كرد.
23- وقتي كه مي پرسي چه كار مي كني شك مي كنم كه بگويم شعرهايم هفت ماهه شده اند.
24- كلاويه ها ! كلاويه هاي عاشق پيشه ! شعرهاي من پر كاه است و سنگ هاي ترازو زير بار مسئوليت لنگ شده اند.
25- من و اين همه كاغذ! سنگر بان و نقطه هاي شين
26- زندگي شعر است. رسم زندگي شعارهاي عوامانه ... سنگ ِ تمام گذاشته ام صبوري كن تا خرداد و جعبه هاي چاك دار ...
27- آه !!! زرافه ها !
زرافه هاي بالا بلند خواب مرا به آسمان ها برده اند نوروز – سبزه – سير مستفعلن - مفاعلن – فع
28- " الا يا ايهالساقي ! " سنگ تو را به سينه مي زنم و خواب هايم – ارغواني مي شوند.
29- سنگ صبور آينه اي است كه شباهنگام ميان حروف اين شعر به خواب مي رود.
30- باران عيد خاطرات را با خود مي برد و شكوفه هاي بهاري به رنگ و بوي گل ِ سنگ مشكوك شده اند.
31- به شعرهاي اين دفتر سنگ حراج كوبانيده ام. به دليل نياز ِ مــــــالي اتنشن !
32- و هفت شبانه و هفت روز نقطه هاي شعر بمانند كنجد هاي سنگك دنيا را پراكنده اند.
33- بعض ها – مانند حافظ سنگ صبور را از رو مي برند و اجرت خويش دريافت مي نمايند. به جهت تحمل شاخ هاي نبات.
34- ستاره و ماه و خورشيد و نقطه هاي بي شمار آسمان به گرد ِ تو مي چرخند. و آدم ها دواير را تنگ تر مي كنند.
35- انگشت هايت را به كار بگير نان هاي سنگك روي همين سنگ ريزه ها " نان " مي شوند.
36- به عنوان مثال ميكل آنجلو – سنگ داود را كه مي تراشيد اسم كوچك تو را زير لب مي جويد و حافظ شيرازي افاعيل عروضي را- كه
37- گاهي هم شعــــــــــــــــر حال آدم را به هم مي ريزد. پرندگان ِ ابابيل ! به اوزان عروضي گوشه ي چشمي – لطفن !
38- آدم و حوا براي اين روزهاي بهــــاري سنگ ِ تمام گذاشته اند. باور اگر نمي كنيد: سُك سُك !
39- قبل از يك خواب طولاني شعري برايش خواندند و هنگام برخواستن سرش را از زير لحد كناركشيد.
40- انسانِ پارينه سنگي سنگ ها را پارو كشيده است و به آسمان هفتم ابرو مي اندازد.
41- ميان شعرهايم سنگ مينداز! خداوند در همان هفت روز اول آسمان ها و زمين را آفريد و به جهت ِ گرفتاري چند ميليارد سال بعد مرا به كمك تو فرمان داد.
42- سنگ زيرين ِ آسيا از خنده ريسه رفته است با اين حال خدا را چه ديده ايد !؟ مــــرد است و قــــــــول اش !
5/ فروردين / 1388
...........................
پسوند اهورايي :
هــــــزار دشمنم ار مي كنند – قصد هلاك گَـــَرَم تـــو دوستي – از دشمنان ندارم باك
22 March, 2009
تي – دي ...........
ماه . لب هات .
قرص چهاردهم را ميان آبشار گوش هات كشيده ام. خورشيد با سفيدي لاله ها نقطه – نقطه خط – خط
من ، مابين پاره خط ها انگشت هايم را مي كشانم وآلبالوها آلبالوهاي لب ترش – نقطه ي نون را به دنبال دلتنگي حروف مي دواني ما تمام " ادركاسا " و شما مدام " ناولـــها " ام شب تمام در هاي آسمان روي همين لنگه َلنگ مانده است. پرندگان مهاجر اسم اعظم تو را در منتهي عليه منقار و دانه هاي شب چشمك مي زنند. ماه به سنت سال هاي نوري دايره – دايره حلقه – حلقه
حالا كه بر چشم بد لعنت پلك هايت را روي هم بگذار كرشمه ي عين و صداي كمانچه من به صداقت الفاظ محتاج شده ام و چشم هاي بي شماري كنار حروف اين شعر شكسته اند.
ببينم! بعد از اين همه چشم انتظاري به شكستن چشم هاي نامحرم ايمان آورده اي؟ حالا كه آبشار طلايي را پشت گوش هايت انداخته ام. خورشيد زير سپيدي لاله ها درخشان است و صداي ماهي هاي عاشق پلك هايت را پر كرده است. حالا كه انگشت هايم از نوشتن نقطه ها مرطوب است. حالا كه خطوط موازي به جان هم افتاده اند و آسمان از تاش هاي بنفش آبستن است. حالا كه كلاغ ها خبرهايشان به درد ستون هاي حوادث و كاغذهاي زرد مي خورد. حالا ... حالا بياو برايم بنويس به شكستن چشم حسود ايمان آورده اي؟
من – به قانون باز تاب تاب بلندي بسته ام و از بي قراري رسم الخط فارسي بي قرار تر شده ام. في المثل، اك نون روز عشق است و حال در پس رقص هاي آفريقاي جنوبي حكايت بردگاني خوابيده است كه با تكاندن اندام هاشان خود را ، باد و طوفان و موج ديده اند حالا از لابه لاي باد هاي فصلي حروف تيتر سياه تداوم رقاصاني است كه در تايپو گرافي نام تو موج – آب – باد – خنده نام تو را شناخته ام ديگر ميان لب هات. به عنوان مثال وقتي كه خورشيد مي گويد: گيلاس و ميان چشم هايت كه خاكستري روي آتش و شعرهاي اين دفتر كه سينه ريزي است ميان باد و خطوط و ابرها و انگشت هاي من كه آبشار طلاي را پشت گوش انداخته است. و خورشد كه از ميان چشم هايت بلند بلند مي گويد: قاف
25/11/87
........................
پسوند اهورايي :
ماه ِ مجلس شد.
....................
پسوند بي ربط:
اول اين كه سال نو مبارك باشد با كلي تعارفات صد سال به اين سال ها دوم اين كه دومين كتاب ايرانشناسي در قطع رقعي و نفيس انتشارات ما ( سرزمين اهورايي ) با عكس هاي وكيل زاده خوشنويسي استاد شيرچي و متن هاي ددكتر رياضي و دكتر سلامي و با طراحي و اجراي من به اسم " تخت جمشيد پايتخت اهورايي " منتشر شد.فرصت باشد عكس آن را مي گذارم در اين صفحه... سوم اين كه در اين روزهاي جشنواره به بعد چند فيلم ديده ام زمان گذشته است يادم باشد در حد يك نيم خط! بنويسم، مثلن: سوپر استار يك فيلمفارسي ام روزي با رعايت تمامي موازن و شعائر آن ! كه خوب خواهد فروخت – مخمصه پليسي ايراني آبكي مضحك كه تمام عناصر داستان از پيش دست هايشان براي مخاطب بالا است – شب هاي تهران بد ترين و احمقانه ترين فيلمي كه در طول اين سال ها ديده ام تمام عوامل ضعيف هستند و بازيگران حرفه اي مثل رامبد جوان و ماهايا پتروسيان حتي از پس كمدي موقعيت هم بر نيامده اند، وهنرشان اين است كه خوب روي نرو آدم مي روند! – بيست فيلم ساده اي كه آدم مي گويد كاش كار ِ كارگردانش كمي بلند پروازانه تر بود. فيلمي كه در محيطي كوچك با داستاني ساده و دست و پا گير و پايان بندي بدون فراز به ترين بازي بازيگرانش را به رخ كشيده است. بازي خمسه در اين فيلم معركه است. خمسه نقش حاشيه اي اين فيلم را آن قدر خوب و محو بازي كرده است كه به سادگي مركز يك فيلم آرام ِ بي صداي بي ادعا شده است و خوب هم جايزه ي فجر را گرفت . مهتاب كرامتي هم با آن گريم گل درشت و چهره ي تكيده خوب بازي كرده است . روي هم رفته آدم از ديدن بيست ناراحت بر نمي گردد هر چند كمي گرفتار كليشه شده باشد. باقي حرف و داستان ها براي زمان به تر باشد.
10 February, 2009
اتوماتیسم !!؟ ...................
1- خش خش خش رستم است و همین یک دست دست بعدی هم به حساب خود من جا؟ بی جا
2- راخمانینُف ! ما به سمفونی های بلند معتادیم و زمان به سرعت نور محتاج
3- میان کلاویه ها انگشت های بیشماری کاشته شده اند. انتخاب با شماست: یا خواب یا خراب
4- ر مینور می ماژور بالا بلند و کمند ابرو هایم را به آسمان هفتم می پرانم یا شما را به خیر یا مرا به سلامت
5- ارزن های میم را میان کتف ها و این شانه دانه دانه گذاشته ام از اداره که آمدی به شانه های من نگاهی انداز پرنده ی در قفس پرنده ی من نیست
6- من – تو – او به ماه نگاه می کنم به خورشید نه به تو نگاه می کنم به او نه
7- انگشت هایت را سبز کن حالا دیگر باورم شده است شعرهای حافظ تن ها شعرهایی هستند که شعر - نیستند
8- به عنوان مثال ما میان غزل های حافظ تاب بسته ایم و افاعیل عروضی مفاعیل را عرضه می فرمایند.
9- شعر شعور ِ آیینه است هرکه در او بنگرد نقش خود می بینید باور نمی کنید ؟ نگاهی بیاندازید ، لطفن
10- با این حال شکم گرسنه دین و ایمان ندارد میان حروف الف - با رسم الخط بحث بر انگیز نون قلم و آزادی را زیر سئوال خوابانیده است.
11- این اپیزود قدمائی است: تمامی مردمان این سرزمین میان علامت های سئوال گردن هاشان را آویخته اند و رستم دستان یلی بوده است در سیستان
12- دشمن ِخداست. در ادبیات داستانی دنیا مینی مال نیمه کوتاهی است خداوند است واراده اش فوت می کند و .... باد جهان را با خود می برد.
13- نیما هم یک روز که مورچه ها حاشیه می ساختند شعرهایی سُرائید. آب آورد در خوابگاه شان سُرانید !
14- باور کنید اگر سیمرغ – سی مرغ مفنگی نبوده است که شیخ عطار بخواهد میان کوه قاف رهایشان کند. سیمین و زرین
15- بچه های بد داستان هاشان را به جوی آب می ریزدند. و شعرهاشان را به آسمان ها فوت می کنند. و بادیدن سروهای بلورین از خنده ریسه می روند.
16- مرغ هوا ماهی دریا این یک شعر انتزاعی است حالا اگر کسی می خواهد ترجمان باشد
17- کتاب ها را زیر پایم گذاشته ام صبوری کنید دست هایم بوی ابر می گیرند.
18- قلم های زیادی خشکیدند. حالا اگر راست می گویید بیایید و تصویر این شعر را بکشانید.
19- انسان نئاندرتال جمجمه می خاراند. آسمان ها آنقدر بلند است که هیچ ساختمانی مساحت قائده شان را نخراشاند.
20- زمان خطوط در همی است آدمی از دوران پارینه تا سنگ های گرانیت مشکی تن ها چند هزار سال د رتوهم بوده است.
21- الف لام را سخت نمی گیرم. سخت می گیرم.
22- میان حلقه و چاه خواب های زیادی تفسیر می شوند. بسمعه تعالی برادران مصری راه کشتی ها را بسته اند و درختان زیت فلسطین را شماره می اندازند.
23- عقربه های ساعت نود درجه اند عقربه های ساعت - نود میان بام و بادبادک تناسبی است. با این حال شما از گردش روزگار نا امید نباشید.
22- بهمن – 87
.................
پسوند اهورایی:
که علم بیخبر افتاد و عقل بی حس شد !
.....................
پسوند بی ربط:
1- یادی از نیما شد. گفت : با شعرم خلقی به هم انگیخته ام / خوب و بدشان به هم در آمیخته ام / خود گوشه گرفته ام تماشا را کآب / در خوابگه مورچگان ریخته ام.
2- این جشنواره ی فجر است مخصوصن سروهای شعر.
3- نسخه ای از دیوان حافظ که ظاهرن مربوط به کلارک بوده است و مدتی جایی دور از چشم دیوان سازان افتاده است یافت شده است که در زمان خود شاعر نوشته شده است. نکته ی جالب توجه ، روایتی از این شعر حافظ است که خوانده شده است در رونمایی و دادو فریاد طرفداری سن و سال دار را به راه انداخته است – که البته به نظر من خیلی درست است اصل شعری که ما داشته ایم را که همه می دانند اما این نسخه می گوید:
با مدعی بگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر نمیرد با درد خود پرستی
چرا به نظرم از نظر مفهومی این ورژن درسته؟ چون بعد از این بیت راه کار می ده و می گه : عاشق شو! ارنه روزی کار جهان سر آید / نا خوانده گنج مقصود از کارگاه هستی .... اگر می خواست اسرار را نگوید، چرا در بیت بعد اسرار را لو می دهد !!؟ ضمن این که همیشه این بیت برای من جای سئوال بود از حافظی که شناختی از آن داریم سراسر دعوت و بخشش است بعید است که بگوید بگذارید مدعی بمیرد در خود پرستی و اسرار نگویید! به هر حال باید ببنیم این نسخه چاپ می شود یا خیر بعد به تفاوت هایش بپردازیم – کاتبش هم ظاهرن اهل مرند بوده است.
4- من که در باغ نیستم این روزنامه ی همشهری را که می بینیم متوجه می شوم که باز دست برادری افتاده است که دارد از کیسه خلیفه به جای بولتن تبلیغاتی انتخاباتی خود استفاده می کند! آقای دکتر درست است که خدمات خوبی انجام داده ای و به کوب کار می کنی در شهرداری و سینما ساخته ای و تونل می زنی و چنین و چنان – اما چرا نتوانسته ای در ِ این دکان و دزدی شهرداری را تخته کنید؟ چرا هنوز که هنوز است این شهرداری چی ها با جرات بیشتر از زمان دکتر قبلی ! باج می گیرند و شهرداری شده است پایگاه فاسدان مالی که خدانکند کسی گذرش به آنجا بخورد.این را همه می دانند و حکایت باج گیری شهرداری چی ها زبان زد عام و خاص است . فروشگاه شهروند که دیگر بد تر .... اگر کسی مثل من قرار دادی چند میلیونی با موسسه نشر شهر داشته باشد و آنها بخواهند این اجناس فرهنگی و کتاب ها را در شهروند بگذارند می فهمند چه دکانی است شهروند! عرضه مستقیم و اینها همه داستان است که برای گذاشتن یک استند ساده غیر از پول های رایج و مبالغ و اینها باید دم هفتاد نفر را دید! کجای این عدالت است آقای قالیباف؟ اگر قرار است به جای اینها که هستند شما بیایید همین ها باشند به تر است – حد اقل دزد نیستند . دکان و دفتر خصوصی نساخته اند و دیگر اینکه شما که این قدر خوب تونل و سینما می سازید باشید در شهرداری به تر است به شهر تهران می رسید حد اقل! – مگر این که .... راستی خاتمی بالاخره آمدنی شد؟
5- باب اطلاع رسانی می گویم که کتاب ایران ِ نفیس انتشارات اهورا ( سرزمین اهورایی ) با نام ایران سرزمین اهورایی که اردی بهشت ام سال منتشر شده بود به چاپ دوم رسید . کتاب تخت جمشید پایتخت اهورایی هم زیر چاپ است از همین مجموعه – وقت کنم با عکس و ... خبرش را می نویسم.
15 January, 2009
ایکس – ایگرگ ....................
بله ! به جنبش گنجشک میان میم و الف با دست های کـــاف، شکسته – سر زن کلاف می شوم . سر در گم می کنم. چه باید کرد !؟ نشانی به تری را نمی شناختم. باد می آمد. برگ ها میان آسمان کمرهایشان را چرخ دادند چرخ چرخ زمین را فرش زرد کردند. و آدم پایش را نهاد. حوا آمد – هوا آمد دست می زدند. شاخه های خشکیده، لخت سیب را میان سینه ها پنهان کرد. باران – به مبارکی نقل هایش را َنقل ِ مجلس می کند. باداباد به حق شاخه های بر افراشته برف – لباس های سبزت را سفید تو چه می کنی !؟ اگر می خواهی با پیراهن سیاه یا باز گردو لباس هایت را تا می کنم. تا .... که بیایی ارزن ها را میان نقاط این شعر با وسواس فراوان خواهم چید.
بله! من وارث آسمان ام. ابراهیم ادهم برادری بود گلستان هفتم را می شناسید !؟ نی – نیستان – نوا آتش را میان قلب، گل می کند گل انداخته است گل ..... گل کوچک پسر بچه های نابالغ با صدای دوره گه شان کوچه را از شوق آبستن کرده اند. توپ قل می خورد خال – خلخال – خلیل میان دشنه و داستان بیا و گردن را گوسفندی باش اگر خدا تو را فرستاده باشد اگر خدا داد باشی – گوسفندی به قربان گاه که با صدای بلند می گوید: " یُسبَحِ لله ما فِی السَماوات ِ و ما فِی الارَض " آب اگر دهی یا یا با لب های تشنه این عاقبت داستان است. حالا بیا و قربانی خدایی که عادلش خوانده ای تمام عمر یا به دست های شیطان آزاد شو که خود عنصری از داستان اوست. این انتخابی است که تن ها یک بار بر درب هر خانه ای کوبانده می شود.
میان جوانان فامیل خواب – خراب – خمیازه فاصله ام را می بینید !؟ حالا میان ما و این شعرها یا بیا و انگشت هایم را میان فواصل حروف سبز کن یا نامم را از من بگیر بگذار برای یک بار هم که شده است خواب هایم تعبیر دیگری داشته باشند. پدر از بهشت رانده شده است و مار، پیرامون سیب ها سینه هایش را تکان می دهد. لب هایم تشنه است لطفن، تاریخ را تغییر بده دست هایت را از میان مَشک بر آسمان هفتم پرتاب کن بباران، من و این همه چشم انتظاری سبز می شوند الف با – بالا – بلند زیر پاهامان سبز و آبی به جان هم افتاده اند. باران نقل هایش را با شهوتی غریب پخش می کند. شاخه ها دست هایشان را به هم می کوبانند.
بله! به فیض روح القدس – ایمان بسته ام میان دگران – دیگرم حلقه های چشم هایت را شناخته ام ما میان مثلث های فراوان به خواب رفته ایم و دست های گناهکاران سنگ ها را می بارانند. باید صلیب حروف را برداشت. تاج " آ " را کلاه کرده ام باید تا دیر نشده است دو چشم " هـ " را شفا دهید. آدم های این ناحیه در عهد عتیق – تیغ می زنند آستین کت هایشان را صاف می کنند دکمه ها را کیپ و هر آینه تنها تصویر خود را به چشم هایشان پخش، تو را به خواب می کنند. میان مریم مجدلیه و مادرها تن هــــا – هم آوایی میم شباهتی است.
بله! من وارث آب ام َمشک کشان به دندان .... هایم ..... های ! علامت هایتان را تکانی پرها را به عشق بازی شانه در آسمان بتکانید. چونان کسانی که عشق را سرهاشان میانه نهادند. ببینم! اینجا کسی را می شناسید که طریق قمار را آزمون شود !؟ بزرگان – بازان - زنگ دنگ .... َ دنگ سیاه پوشان، سیه مهره بازی می کنند. علائم سئوال میان عالم پخش شده است: " هل من ناصر ینصرنی!!؟ " هل من... ناصر ... ینصر... نی... نی... نی... قدم هایت به آهستگی بگذار این زمین ِ چشم های من است. " کل ِ ارض ِ کربلا " بر چشم تنگ این غین لعنت – بشمار بر میم آویخته لعنت – بشمار بر دست های کج این ح ی جیمی .... بشمار راستی ! از خیابان که آمده اید، ساعت را دیده اید ؟ خبر دارید اک نون چه وقت از روز است؟ عقربه ها روی عدد دوازدهم گرفتار شده اند چرا باید همیشه ما چشم بگذرایم؟ دی شب به خواب ِ میان و درختهای زیت خاک فلسطین را شخم می کشیدی و نقطه های بی شماری میان سینه های کودکان، سبز دانه – دانه خوشه – خوشه نقطه . آفتاب را از کدام طرف ؟ در آمد شاعران کرشمه ی عین میان عزل و غزل به نیت و شادمانی – بشمار بعد از یکصد و اندی سال ... بشمار نقطه را از میان این شعر به چشم مخاطب خاص سنگ انداز – بشمار این عهد عتیق است. در باب هشتم سموئیل آمده است: " آن زن داوود را مخبر ساخت و گفت من حاملــــه ام ! "
بله! جنبش گنجشک است. صدایش را می شناسید ؟ - تاپ - تاپ میان میم و الف پرده ای گسترده اند راوی، با صدایی بی خش هفت خوان رستم را فریاد می کشد. کاش برای یک بار هم که شده است. سر بیرون آری و جواب دهی چرا باید همیشه ما چشم بگذاریم ؟ دوایر را گسترش بده: شاعران به میزان قلب هاشان نان – قلم – آزادی هر کسی می خورد از آب تکان نمی خورد. مخاطب فهیم! – دست هایت بالا و ِالاّ حروف را با نقطه ای پایان خواهم داد. و شعــــــــر زاده می شود.
22/ دی / 87
.........................
پسوند اهورایی:
زاهد! چو از نماز تو کاری نمی رود. هم گریه شبانه و راز و نیاز من
......................
پسوند بی ربط:
1- انجمن حرفه ای متفکران و محققان مسابقه ی شعری برگزار کرده است به نام: مسابقه سراسري شعر نو وكلاسيك « عرصه ي شهو د » - برای دوستانی که علاقمند به این آزمون هستند بد نیست سری بزنند. البته من در مورد نوع بخورد – اجرا – نحوه گزینش – نحوه انتخاب و داوران و چونگی اهداء جوایز و غیرو هیچ نمی دانم. این را تنها به واسطه لطف دوستانی که خواسته بودند لینک این مسابقه رو در وبلاگ اهورا بگذارم به رسم احترام گذاشته ام. امیدوارم دوستان شرکت کنند و خبرهای خوبی باشد.
2- صحبت مسابقه و جایزه شد. خبررسید جایزه ی بین المللی داستان کوتاه یا به قول خودشان داستانک ( که نمی دانم چه فرقی با مینی مال دارد ) در ایران و احتمالن تهران برگزار می شود. معلوم نیست دیماند این مسابقه ها و جوایز ریز و درشتی که هر سال بر قرار می شود چیست؟ اگر مسابقه ها به واقع مسابقه است. اگر داوری به واقع داوری است و بوی یار گیری و زد بند نمی دهد – اگر داوران به واقع سواد و سابقه و اندیشمندی گزینش و انتخاب را دارند – اگر قصد رشد و تعالی است ، زد و بند و خود نشان دادن این و آن و از روی بی کاری و خود نمایی نیست – اگر انتخاب ها گزینشی نیست و بوی تفتیش عقاید نمی دهد – اگر تیغ سانسور بر گردن مقالات و داستان ها و اشعار رسیده نیست و طوری مراسم شیرینی و دست زدن و پخش کردن سکه نیست و هزار و یک اگر دیگر..... چرا وضع ادبیات، داستان و شعر ما به این شکل است !؟ چرا از این همه برو بیا و سر و صدا چهار کتاب ادبی به درد بخور بیرون نمی آید که محبوبیتش دست خوش ِ باند بازی نقادهای نان به نرخ روز خور و دعواهای زرگری دوستان در چهار مجله ادبی بی در و پیکر و لنگ و لونگ نباشد؟ چرابا این همه بریز و بپاش و بیا و برو – با این همه کیا بیا و اهن و ترپ – با این همه حرف زیادی و ادعاهای بزرگ، ادبیات کشوری با این پشتوانه ادبی در جهان مهجور است؟ چرا یک نوبل و یک جایزه ادبی به درد بخور جهانی از این بیرون آمدگان بیرون نمی آید!؟ بگذریم از جوایز ادبی فلان شهر ده هزار نفری ترکیه شهرهای مستضعف کردستان عراق که شاید خودشان بیشتر نیازمند مطرح شدن باشند از طریق اعلام این جوایز تا مولفان ِ جایزه گیرنده ....این همه جایزه ادبی داستان نویسی و این همه داستان نویس و سر و صدا درطول این سالها چه کرده اند برای ادبیت ادبیات این کشور که اک نون داعیه دار جهانی شده اند آن هم برا ی مسابقه داستانک !! باید ببینید شرکت کنندگان این جایزه جهانی چه کسانی هستند و داورانشان چه کسانی و کارمایه آن چیست. اگر خبر خوبی از آن در آمد بنده را هم خبر کنید.
3- بگذاریداین را هم بگویم: جماعتی دانشجوی نو پا و تازه کار گرافیک در دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک مازندران ژوژمانی به راه انداخته اند با عنوان نو آوری و نگاه نو (یا یک چنین چیزی در گرافیک) چند جوان تازه کار پوسترهایی با اسپانسرهای فرضی طراحی کرده اند و سایت زده اند و اینها .... غرض خبر به گوش دوست محترمی در تهران می رسد و از میان کارهای آنها ( که چند تایی هم ایده های نابی داشت به نظر من ) چشم اش می افتد به طرحی که به بهانه تبلیغ تیغ ناست، ریش نجیب زادگان مادی در نقوش سنگ نگاره ی معروف پلکان ایوان شمالی کاخ سه دروازه را تراشیده ! و دست طرف را از روی شانه بر روی ریش آقای سنگ نگاره گذاشته است و تصویر سازی آبکی از آب در آمده است! کار ضعیفی که جا ی بحثی ندارد و البته جای تامل چرا.... غرض دوست گرافیست ما اعلامیه ای در بلاگ خود راه انداخته بود و داد و فحش و مشت گره کرده و ..... گفتم رفیق! درست که کار ایراد دارد. اما اولن این گرافیست کاری دانشجویی کرده است. دوم این که این مسابقه ای بین المللی نیست که آبروی ایرانیان را ببرد. خوب نیست پشت لوای غرور ملی و این حرف ها برخوردی قشری و متحجرانه انجام دهیم که دیگر در هیچ دانشگاهی حرفی از فکر و ایده جدید و نو آوری برای هیچ دانشجویی نباشد و تا بگویی ایده نو طرف قبل از فکر کردن به ایده به ترس برخورد فکر کند! در همه جا ی دنیا با آثار تاریخی از این شوخی ها فراواناست – که البته طرف ایرانی خیلی هم جدی این کار را کرده است !!! – مثال آوردم از دیود میکل آنجلو، تمام مجسمه های لوور – مونالیزا که دیگر به انواع و اقسام برداشت شده است از آن ....آن کاری که دادئیسم ها با مونالیزا کردند و گذاشتن سبیل برای آن زن بیچاره که جنبه تبلیغی هم نداشت و اکنون خود اثری هنری در مکتب دادا شده است! مونالیزا از معروف ترین اثرهای نقاشی جهان است و آن لبخند معصومیتی را به همراه داردکه تمام مردم جهان آن را محترم می دانند و به آن عشق می ورزند و خود را در آن سهیم می دانند. اگر قرار باشد با هر برخوردی فحش و ناسزا به راه اندازیم که دیگر باید هر روز یک راهپیمایی هم در مرگ بر این و مرگ بر آن راه انداخت علاوه بر تمام شعارهایی که این مملکت دارد. البته واقعن در استفاده از المانهای تاریخی از ملتی مانندایران با آن و ابستگی فرهنگی و نوعی پرستش وطن گویی که عناصر باستانیش نیز جزو مقدسات فرض می شود نباید کار خام انجام گیرد. باید ریشه یابی این آسیب شناسی ها در دانشگاه هایمان باشد که طبق معمول نه سواد آن را دارند که به دانشجویان یاد بدهند نه اگر بگویند کسی گوشش بدهکار نخواهد بود.
5- فیلم آتش سبز اصلانی با تمام کراپ هایی که داشت و با آن زبان فخیم و طوری درباری اش بعد از مدت ها دلم را خوش کرد که داستان پردازی روایی هم در سینمای این کشور هنوز جایی دارد. آن هم زمانی که تمام فیلم هایمان به ابتذال تکرار اراجیف کشیده شده اند – طنزمان شده است لودگی و شوخی های دم دستی و قرص و محکم ترین فیلم از نظر داستان می شود چیزی شبیه محیا – فیلم آتش سبز دیدنی است. فکر مخاطب را راه می اندازد و از آن سهل پردازی چشم و ابرو به دور است. علاوه بر اینکه رد پای داستان های حماسی و اسطوره ای ایران در آن به چشم می خورد، المان های تاثیر گذار وطنی – باستان گرایی – افسانه سازی – جذابیت های اروتیک و بی زمانی بی مکانی داستان آدم را با فیلم در گیر می کند. البته از بازی خوب مهتاب کرامتی و آهنگرانی هم نباید گذشت ... اگر فیلم را ندیده اید در مورد دیدنش فکر کنید !
6- با تمام آه و ناله ی بعضی از دوستان این مراسم آیینی محرم به دور از بار تقدسی که به درست یا نادرست بعضی به آن می دهند مجالی شد تا به نقوش و المان های ایرانی و آیینی مذهبی در این ادوات و وسایل بیش تر دقت کنم. عجیب است اما فرم و طرح این وسایل شدید پست مدرن است! گرافیک به کار رفته روی علم و کتل ها و پرچم ها و غیرو معرکه است. وقت داشتم حدود 1500 فریم عکس بگیرم از این مراسم و ادوات به کار گرفته شده در آن – گذشته از بار تقدسی که به آن می دهند و جای بحث دارد و طوری غلط انداز است که دین و طریقت چه ربطی دارد به این آهن قراضه ها و پارچه و چوب ها و این نمایش ها که بیشتر به کارناوال خیابانی می ماند، از نظر شناخت آیین قوم و نواحی ایران معرکه است. هر کشوری برای خود آیینی دارد و روشی برای ابراز آن که از گذشته به ارث رسیده است. خوب و بدش و چون چرایش برای جاهای دیگر – اما از بعد بررسی آیین ها و نقوش و المان های بصری و به کار گیری آنها در این مراسم و در تجهیزات و وسایل آن، آیین عاشورا و محرم منحصر به فرد است. حال اگر یادی از مظلومیت تاریخی را زنده نگاه دارد که چه به تر – البته اگر بتواند بی تخریب ترویج کند.
01 January, 2009
چند تاش ناقابل و یک عدد پاک کن لیرا ساخت آلمان شرقی و غربی ...................................
سلام! خطوط دست هایم را گم کرده ام. این جا دروازه ی شمران است ماشین ها بوق می زنند. جوانان بالا بلند بازوهایشان از زیر پیراهن ها ی استرج کلفت کرده اند و شربت آب لیمو پخش می کنند.
+ + +
ما ابروهایمان را به آسمان می اندازیم و هشت های بی شماری میتن خیابان هفت می شوند. ماشین ها به راه می آیند. یکی یکی – می آیند. دسته ... دسته در صف های منظم بیرق ها چرخ می خورند و صدای کسی به هیچ کس دیگری نمی رسد. به هیچ کس هیچ هیچ
+ + +
ما گل های خندانیم ! برای یزید ابن معاویه نامه های دو برگی تا کرده ایم و متن تمام نامه هایمان این است: صبوری کن تا نوروز باستانی قلک هایمان را می شکنیم و سهام آب معدنی دماوند را به کربلا ارسال می کنیم. حالا تو و خر این شیطان یا سوار یا بیا و پیاده شو! تااین جمعیت حیران علامت های سئوال را از میان چشم هایشان پایین بکشند. کرکره کرکره
+ + +
پدرها و مادرها از میان روزنامه های سیاسی رژه می روند. و کسی را نمی شناسد. ما برای شمرابن ذی الجوشن اضافه کاری خواهیم کرد و نامه های فدایت شوم را از پشت اکو مهدی برای بازماندگان کربلا پرتاب می کنیم. فردا را که کسی ندیده است. دی روز هم هزار و چهار صد ساله شده است. پدر و مادرها می روند و او کسی رانمی شناسد. کسی را هیچ کسی هیچ هیچ
+ + +
خطوط دست هایم را گم کرده ام. میان حلقه های بی شمار تا پیدایت کنم. حالا – اگر فرصتی باشد مشت هایمان را گره می زنیم و بعد از خواب نیم روز به آسمان چندم پرتاب می کنیم. حالا اگر راست می گویید سلام ما را جوابی دهید و از آن بالا نیم نگاهی به این جماعت اندازید تا بیش تر از این بر سر و روی خود نکوبانند.
+ + +
تمام مردم این ناحیه علمدارند. دست ها بلند می شوند و در کمال ناراحتی به سینه ها کوبانده می شوند. پرچم ها در آسمان چرخ می شوند. چنارها سر می جنبانند. و صدای طبل ها دل گوسفندهای بی گناه را می ریزد. بااین حال کسی نمی خواهد اگر دین ندارد حداقل آزاد مرد باشد آزاد مرد باشد
حد اقل
+ + +
این یک شعر ام روزی است و این >>>> هم دنیای تو است. هر کس کار خود را می کند یکی آزاد و مرد یکی دیگر آب را بند می آرد. قطره قطره چک چک
+ + +
میان این مختصات جغرافیایی دست ها را بلند می کنیم. فریاد می کشیم. فریــــــــــــــاد – فر یـــــــــــــــــــــــــــــــاد بعضی مداد های هاچ ب را می تراشند بعض ِ دیگر پاک کن ها را روی حرف می مالانند. و جوان های بالابلند با بازوهای قلمبه زیر دروازه ی شمران شربت سن ایچ به خورد عابران می دهند. سن ایچ و دیگر هیچ
هیچ هیچ
تا میل شما کدام باشد.
12- دیماه – 87
......................
پسوند اهورایی:
شاه نشین چشم من تکیه گه خیال تو است. جای دعاست "شاه من " بی تـــــومباد جای تـــــــــو
|
|
|
|